تبليغاتX
كباب ترش

كباب ترش
 
قالب وبلاگ
 

كتايون خانوم اگه باز اومدي اينور لطفا برام از خودت ايميلي چيزي بذار . هزار بار اومدم  وبت ديدم مطالبت رو پاك كردي و حتي يك لينك نظر فعال نذاشتي تا دو كلوم برات بنويسيم . منتظرمااااا

 

 

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 1:30 ] [ راوی ] [ ]

 

خدا خر را آفريد و به او گفت:
تو بار خواهي برد، از زماني كه تابش آفتاب آغاز مي شود تا زماني كه تاريكي شب سر مي رسد. و همواره برپشت تو باري سنگين خواهد بود. و تو علف خواهي خورد و از عقل بي بهره خواهي بود
و پنجاه سال عمر خواهي كرد و تو يك خر خواهي بود.

خر به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! من مي خواهم خر باشم،اما پنجاه سال براي خري همچون من عمري طولاني است. پس كاري كن فقط بيست سال زندگي كنم و خداوند آرزوي خر را برآورده كرد

خدا سگ را آفريد و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهي بود و بهترين دوست و وفادارترين يار انسان خواهي شد.تو غذايي را كه به تو مي دهند خواهي خورد و سي سال زندگي خواهي كرد.تو يك سگ خواهي بود.
سگ به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! سي سال زندگي عمري طولاني است.كاري كن من فقط پانزده سال عمر كنم و خداوند آرزوي سگ را برآورد…

خدا ميمون را آفريد و به او گفت:
و تو از اين سو به آن سو و از اين شاخه به آن شاخه خواهي پريد و براي سرگرم كردن ديگران كارهاي جالب انجام خواهي داد و بيست سال عمر خواهي كرد.و يك ميمون خواهي بود.
ميمون به خداوند پاسخ داد:
بيست سال عمري طولاني است، من مي خواهم ده سال عمر كنم. و خداوند آرزوي ميمون را برآورده كرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفريد و به او گفت:
تو انسان هستي.تنها مخلوق هوشمند روي تمام سطح كره زمين.تو مي تواني از هوش خودت
استفاده كني و سروري همه موجودات را برعهده بگيري و بر تمام جهان تسلط داشته باشي.و تو بيست سال عمر خواهي كرد.

انسان گفت:
سرورم!گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بيست سال مدت كمي براي زندگي است.آن سي سالي كه خر نخواست، آن پانزده سالي كه سگ نخواست و آن ده سالي كه ميمون نخواست زندگي كند، به من بده.
و خداوند آرزوي انسان را برآورده كرد…

و از آن زمان تا كنون انسان فقط بيست سال مثل انسان زندگي مي كند!!!
و پس از آن،ازدواج مي كند و سي سال مثل خر كار مي كند مثل خر زندگي مي كند، و مثل خر بار مي برد.
و پس از اينكه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه اي كه در آن زندگي مي كند، نگهباني مي دهد و هرچه به او بدهند مي خورد…!!!

و وقتي پير شد، ده سال مثل ميمون زندگي مي كند؛ از خانه اين پسرش به خانه آن دخترش مي رود و سعي مي كند مثل ميمون نوه هايش را سرگرم كند…!!!

 

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:1 ] [ راوی ] [ ]
 

واكنش مردها پس از ديدن رنگ موي همسرانشان :

مرد تهراني : عزيزم ماه بودي ماه تر شدي

مرد شمالي : تخته سر تي طور كله بنم ، بري تي كله ميونه راحتا بي ؟!

 

واكنش زنها هنگام نگاه همسرانشان :

زن تهراني : عزيزم اين نگاتو دوست دارم

زن شمالي : چيسه ؟ بيه مره بخور پدسك  (لوچي همره )

 

واكنش مردها هنگام ناز كردن همسرانشان :

مرد تهراني : عزيزم كشته ي اين ناز و اداتم

مرد شمالي : بسم اله ! هنده طورابي كه !

 

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 1:45 ] [ راوی ] [ ]
 

شوهر : خانوم چرا هر وقت با هم بحث ميكنيم بعد ميدويي ميري دستشويي ؟

زن : ميرم دستشويي رو ميشورم اعصابم آروم بشه  !

شوهر : حالا چرا دستشويي ميشوري ؟!

زن : آخه دستشويي رو با مسواك تو ميشورم

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 20:39 ] [ راوی ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب